درست یادم نیست که چندسالم بود؛ امّا یادم هست که اوایلِ دبستان بودم و یادم هست که مهمترین و بهترین کتابی که تا آن سنّوسال خوانده بودم، «شازده کوچولو» بود با ترجمهیِ «محمّد قاضی» و دروغ چرا، هنوز هم «شازده کوچولو» یکی از مهمترین و بهترین کتابهاییست که خواندهام. یک خاطرهیِ گُنگ توی ذهنم هست که وقتی رسیدیم دم غرفهی مثلِ همیشه عریض و طویلِ «امیرکبیر»، وقتی چشمم خورد به «شازده کوچولو»، یک جلد دیگر خریدم و اتّفاقاً آن «شازده کوچولو»یی که هنوز توی کتابخانهام جاش خوش کرده، همان «شازده کوچولو»یِ آنسالهاست که ورقهایش دیگر سفید نیستند؛ ترکیبی هستند از زرد و سیاه و خدا شاهد است که من همیشه کتاب را از جان عزیزتر میدارم و ایراد از جنسِ کاغذهاییست که «شازده کوچولو» را رویش چاپ کردهاند. بینِ خودمان باشد؛ امّا این تنها «شازده کوچولو»ییست که از تهِ دل دوستش دارم و ترجمه، یا روایتِ «احمد شاملو» را درست برعکسِ خیلی از همسنّوسالهایم، هیچوقت دوست نداشتهام. یکجوریست که من هیچوقت پسندش نکردهام. ترجمهیِ «ابوالحسن نجفی» هم، البته، ترجمهایست عالی و دلپسند که گاهی ورقش میزنم و از انتخاب کلمههایش سخت لذّت میبرم. امّا ترجمهی «قاضی»، دستکم برای من، همانچیزیست که به آن میگویند خاطره. و هیچ بعید نیست که فردا، یا پسفردا، بروم دمِ غرفهیِ «امیرکبیر» و یک «شازده کوچولو»ی دیگر بخرم. خاطرههای خوش را همیشه باید زنده نگه داشت...
و همانسال، توی همان نمایشگاه بود که رفتیم دمِ غرفهی مثلِ همیشه عریض و طویلِ «کانون پرورش فکری...» و شدم مشترک کتابهایشان، که ماهی یکبار پُستچی زنگِ خانه را میزد و تحویلشان میداد. بینِ خودمان باشد؛ امّا هیچوقت از این کتابهایی که پُستچیِ محترم میآورد، خوشم نیامد. یکجوری بودند که دوستشان نداشتم و هیچوقت نخواستم یاد بگیرم که میشود با کاغذهای کهنه گُلدانِ گُل و چهمیدانم، هزار چیزِ بیربطِ دیگر ساخت، چون همیشه از کاردستی و اینجور چیزها بدم میآمد و هیچوقت هم دلم نخواست که آن شعرهای بیمزّهی شاعرهای بیاستعدادی را که حقوق میگرفتند تا شعرهای بیمزّهیِ بیربط تحویل همسنّوسالهایم بدهند، از بَر کنم، از بس که بد بودند و عذابآور و همین پارسال بود که چند کتابِ بیمزّهی باقیماندهی این شاعرهای بیاستعداد را بخشیدم به یکی که فکر میکرد با این کتابها میشود بچّه «تربیت» کرد...
بهجایش عاشقِ «کتابهایِ طلایی» بودم که سالها پیش از تولدِ من چاپ شده بود و یک روجلدهای معرکهیِ خوشآبورنگی داشت که حتّا بچّهای بهسنِ من هم از دیدن و خواندنش کِیف میکرد. و عاشقِ آن کتابهایِ «کانون پرورش فکری...» بودم که سالها پیش از تولدِ من چاپ شده بود؛ از «داستانِ زال و رودابه» گرفته تا «من حرفی دارم که فقط شما بچّهها باور میکنید» [همین بود اسمش؟] و کتابهای خوشگل و خواندنی و جذّاب دیگری که سالهاست کسی دربارهشان حرف نمیزند...
و سال چهارم دبستان بودم که برای اوّلینبار دلم گرفت وقتی دیدم یک آدمِ بیمایهیِ کوتهفکرِ ازخودراضی، آن «داستان زال و رودابه»ای را که در کتابخانهی دبستانِ ما [دبستانِ توحید؛ تویِ خیابانِ شریعتی] بود، گرفته و رویِ صحنهی زایمانِ رودابه [رستمزا، یا همان سزاریَنِ فرنگی] را با مداد سیاه کرده است. یک حسِ بدی داشتم آنروز که نمیشود وصفش کرد و من که پیشتر آن کتاب را خوانده بودم و یک تمیزِ دستنخوردهی درستوحسابیاش را توی خانه داشتم و آن تصویر را هم دیده بودم، دلم گرفت از اینهمه بیمایگی و کوتهفکری و ازخودراضیبودن. و خانه که رسیدم، کتاب را برداشتم و از لجِ آن آدمِ بیمایهیِ کوتهفکرِ ازخودراضی، هزاربار به آن صفحهای که سیاه کرده بود نگاه کردم و فردایش، یک پاککُن با خودم بردم و خرجِ پاککردن کتابی کردمش که توی کتابخانهی مدرسه بود...
چرایش را نمیدانم؛ ولی امروز که توی در نمایشگاه کتاب قدم میزدم و این کتابهایی را میدیدم که دستِ بچّهها بود، دلم گرفت؛ بسکه زشت و بدشکل و بدقواره بودند. هر بچّهای، تقریباً، یکی از این کتاب که چه عرض کنم، پوسترهایِ عظیمی را در دست داشت که عکس موجودات مخوفی رویشان نقش بسته بود. طفلک این بچّهها که نمیدانند سالها پیش «کتابهایِ طلایی» منتشر میشده، طفلک این بچّهها که کتابهای قدیمیِ «کانون پرورش فکری...» را ندیدهاند و خیال میکنند کتاب کودک و نوجوان، قاعدتاً، یک چُنین چیزِ زشت و بدشکل و بدقوارهایست که عکس موجودات مخوفی رویش نقش بسته باشد...
احتمالاً که نه، قطعاً این شور و شوقِ من است که کمرنگ شده؛ وگرنه ناشران که همان ناشران سالهای قبلی هستند و احتمالاً که نه، قطعاً این ورِ بدبین و کجخیالِ من است که بنا را گذاشته بر غُرزدن و نِقزدن. داشتم توی نمایشگاه قدم میزدم و اسمِ ناشرها را میدیدم که فکر کردم چهقدر اسمِ این ناشران محترم، بیشتر این ناشرانی که قدمرنجه میکنند و در غرفههای کوچک و بزرگشان میایستند و به سئوالهای مردم جواب میدهند، اسمهای بیربط و بیمُسمّاییست و چهقدر ناشر داریم که با «پیک» شروع میشوند و فقط جای «پیکِ بادپا»، ظاهراً خالیست اینوسط و همینجور توی دلم غُر میزدم و نِق میزدم که دیدم بالای یک غرُفه نوشتهاند «مثلثِ عشق». بهقولِ این ترجمههای کاملاً وفادار به متن، «خدایِ من، این دیگر چهجور اسمیست؟» و حیف که هوایِ آنجا، توی آن ساعتِ بهخصوص، گرم بود و حوصله نداشتم بروم جلو و از مسئولِ زحمتکشِ این غرفهی خلوت بپرسم که «آنوقت شما چهجور کتابهایی منتشر میکنید با این اسمی که دارید؟ و اگر بخواهیم برای چاپ کتابی به شما بسپریم، باید ربطی به عنوان نشرتان داشته باشد؟» امّا چرا غُر بزنم؟ چرا نِق بزنم؟ همین است دیگر؛ این اسمها هم شبیه اسمِ همان مجلّههای ریز و درشتِ زردِ کمرنگ و پُررنگ و زندگیهای برتر و بهتر و بهترتر و خوب و مثبت و ایدهآل و معرکه و کولاکیست که روی دکّهها میشود دید که یا عکس بچّههای کوچک چشمآبی و موطلایی و معصوم و بیگناهی را چاپ میکنند که لابُد در تمام طول ماه یا هفتهای که رویِ دکّه میمانند، یا نمیدانند، میشوند فخرِ خانواده و عمّه و خاله و همهیِ ایلوتبار و مایهی افتخار چندنسل و یکهمچوچیزهایی که مُفتش هم، البته، گران است، یا عکس بازیگرها را میزنند روی جلد و طوری با آنها حرف میزنند و مصاحبه میکنند که انگار دارند در مکتب فیلسوفی صاحبنام که عمری را صرف اندیشیدن کرده است، تلمّذ میکنند و طوری در کمال ادب و احترام نظرشان را دربارهی چیزهای مختلفی که هیچ ربطی به آنها ندارد میپرسند که اگر خدایِناکرده بازیگرِ سرشناس و محترم، از چیزی خوشش نیاید، انگار ولولهای بهپا میشود و قیامت از راه میرسد. [و این «چه غذایی را دوست دارید؟» را که میبینم، کهیر میزنم حقیقتاً. یا این سئوال ابلهانهی «تا حالا عاشق شدهاید؟» را. خب به شما چه؟ فضولید؟ هان؟] آن «بیله دیگ، بیله چغندر»ی که «مظفّرالدینشاه قاجار» در «کمالالمُلک» [ساختهی علی حاتمی] میگفت، حقیقتاً چیزِ درستیست و این انبوهِ ناشرانی که کتاب چاپ میکنند تا آدمها فقط بهکمکِ فکرکردن لاغر شوند، یا شب بخواند و صبح که بیدار میشوند انگلیسی را در حدِ زبانِ مادریشان بلد باشند، چیزی کم ندارند از آن مجلّههای ریز و درشت...
امّا غُرزدن و نِقزدن که فایدهای ندارد؛ پس بشتابید برای خریدن دورهیِ دوجلدی «شرح زندگانیِ من»، نوشتهیِ «عبدالله مستوفی» که «هرمس» منتشرش کرده است و بهترین کتابیست که میتواند دورهیِ قاجار و آدمهایِ آن دوره را به شما معرّفی کند؛ اگر به این دوره و آدمهایش علاقه داشته باشید. و «گفتوگو با کافکا»، این کتابِ خواندنیِ «گوستاو یانوش» هم هست که ترجمهی «فرامرز بهزاد» از آن، آخرینبار، یکماه بعد از تولّدِ من [آبانِ 1357] منتشر شده بود و حالا، «انتشاراتِ خوارزمی»، چاپ تازهی آنرا، روی کاغذهای کلفتِ مقوّایی البتّه، به بازار فرستاده است. باور کنید که چاپ دوبارهی «گفتوگو با کافکا» همانقدر مهم است که ترجمهی تازهی «علیاصغر حدّاد» از «محاکمه» و آدم باید بهخاطر چاپ دوبارهی این کتاب، کاملاً هیجانزده شود. این همان کتابیست که سالهای سال دلم میخواست نسخهای از آنرا در کتابخانهام داشته باشم و حیف که هیچوقت چنین فرصتی پیش نمیآمد. برای همین، سالی چندبار از کتابخانه به امانت میگرفتمش که دستکم بخوانمش و خودِ «کافکا» را در آن ببینم که راه میرود و حرف میزند و کتاب میخرد و به حرفهای یکی که از خودش کوچکتر است، گوش میکند. چندهفتهی پیش، در کتابفروشیِ «خوارزمی»، این کتاب را ندیده بودم؛ وگرنه معطّل نمیکردم و میخریدمش تا یکی از آخرِهفتههایم را بسازد. و حیف که تا پایانِ این نمایشگاه، نمیشود هرجور کتابی را خواند و این چهارصد کلمه نوشتن دربارهی کتابها، همهچی را یکجورهایی بههم ریخته است. فعلاً بشتابید برای خریدن این کتاب که غفلت، حقیقتاً، موجب پشیمانیست...
منبع: شمال از شمال غربی
