کافکا چگونه اغوایمان می کند؟ سطوح اغواگری کافکا کدامها هستند؟ برای نشان دادن اغواگری باید لغزنده ترین سطوح را انتخاب کرد. سطحی که ما را روی خودش شناور می کند. کافکا همیشه سطحی را قبل از تمام شدنِ سطح قبلی اش ایجاد می کند و بدین طریق فرصت سقوط به عمق معنا را نمی دهد. او در هیچ شرایطی زیر پایمان را خالی نمی گذارد. سطحی بعد از سطح دیگر و به همین ترتیب تا هزاران سطح. و هر سطح لغزنده تر از دیگری.
"دربان اول که در عین نیرومندی اش فقط فروترین دربان قانون است. از تالاری به تالاری دربانهایی دم هر در ایستاده اند. یکی نیرومند تر از دیگری. قیافه ی دربان سوم قدری هولناک است که کسی طاقت دیدنش را ندارد....
پس از حیاطها دومین کاخ بیرونی و باز پلکانها و حیاطها و باز کاخ دیگر تا هزاران سال.... "
در داستان "جلوی قانون" دربان اول پیامی اغواگرانه می دهد. دربان به جای معرفی محتوای قانون به نمودهای آن اشاره می کند. مثلا او برای مرد روستایی نمود و ظاهر دربان سوم را شرح می دهد.می گوید: قیافه ی دربان سوم به قدری هولناک است که کسی طاقت دیدنش را ندارد. نمودی که هیچ معنی ای به جز خودش ندارد. اینجا قانون یک صورتِ ظاهری بی معنی است. چیزی که فقط مرد را اغوا می کند. مرد دیگر به مفاد قانون کاری ندارد تمام فکر و ذکرش رسیدن به درون قانون است. اما درون قانون با هزاران دربان نگهبانی می شود. دربانهایی با ظاهر ترسناک. اینجا قانون درون تهی است. نبود معنا، تا آخر عمر بر مرد روستایی چیره می شود. راز این قانون را در لحظه ی مرگش همان دربان اولی به او می گوید: این در تنها برای تو بود، حالا می روم و می بندمش.
در نزد بودریار تاویل دشمن اغواست. اغوا همان شخن آشکار است که خود را در نمود و سطح به نمایش می گذارد. تاویل معنای پنهان را از پشت سخن آشکار جستجو می کند و اغوا را نابود می کند. معنای یک سخن هیچ گاه کسی را اغوا نمی کند. فروید به اغوا پایان داد تا بتواند ماشین تاویل و سرکوب جنسی را به جای آن بنشاند. قدرت قانون در بی معنایی آن است. و یا قدرت قصر برای مساح در دسترسی ناپذیر بودنش. اگرچه می توان فهمید که قصر چیزی میان تهی است همراه با روابط بوروکراتیک پیچیده و مضحکانه. هر کسی آنجا سمتی دارد و روابط شخصیتها بر حسب موقعیتشان در قصر تعریف می شود. مساح / کافکا یک بیگانه ی انکارگر است که هیچ موقعیتی در قصر ندارد. مساح راز قصر را نمی داند و به دنبال آن راز قدرت را. پاپ و کشیشان و خداشناسان بزرگ همگی بر این امر واقف بودند که خدا وجود ندارد و این رازشان بود، راز قدرتشان.
راز قصر در رمان کافکا همان اغوای مکانی بودریار است. مکانی در سطح که دیده می شود. و هیچ معنای پنهانی ندارد. قصر نیازی به مساح ندارد پس مساح به درون آن راه نخواهد یافت. اما چه چیزی مساح را اغوا می کند؟ نوک سر باریک قصر که به آسمان اوج گرفته است. مکانی که مساح را به خودش فرامی خواند. ولی نوک سر باریک تنها یک عنصر معمارانه است. یعنی نشانه ای در نمود بدون مکانهای داخلی و ژرفاها. مثل استودیولوی ِ مونته فلتره که بودریار از آن برای شرح مفهوم اغوای مکانی استفاده می کند. حفره ای در قلب واقعیت، مکانی متعلق به کاخ که به صورت مخفیانه پیشنهاد می کند که در مثال غایی واقعیت وجود ندارد. مکانی که سحر می کند. سرگیجه می آورد.
کل رمانهای کافکا حاصل یک کفرگویی است. انکار قانون. مکالمه از پشت درهای قانون. کافکا راهی به درون قانون برای شخصیتهایش نمی گشاید. رسیدن به مفاد قانون شخصیتهای داستان را یا محافظه کار می کند یا آنتاگونیست.
کافکا یک فضای متناقض با زندگی می آفریند. زندگی ما در درون قانون اتفاق می افتد و رمان کافکا در درِ ورودی آن. نه ما را راهی به بیرون است و نه کافکا را به درون. تناقض زندگی نمادین آدمها. اما همیشه برای رسیدن به امر واقع ما ناچاریم بیرون از آن باشیم. به همین خاطر همیشه استثنا وجود دارد. استثا تن به قاعده نمی دهد و به دنبال رهایی است. خروج از در قانون و رهایی از آن. شکافتن دیواره های قصر و فروریختن نوک سرباریک آن که فالوس وار هر میل آزادی را تهدید می کند.
کافکا نمایش دهنده ی یک انکار است. تناقض زندگی. باید از قصری که در آن قرار گرفته ایم فرار کنیم. داخل قصر یا ستمگری است یا ستمدیدگی/ محافظه کاری است یا آنتاگونیستی/ حلال زادگی است یا حرام زادگی/ یا بر علیه قدرت بر می آشوبند یا تلاش می کنند رضایت آنرا جلب کنند. اما بیرون قصر یک انکار است. زبان این انکار زبان اقلیت هاست. زبان مقعدزادگان. شخصیت های کافکا مازاد امر نمادین بر امر واقعند. واقعیتی که از دل وضع موجود به بیرون می جهند.
در آثار کافکا اعمال قدرت روابط انسانی را تعیین می کنند. شخصیت های کافکا واحدهای حیوانی اجتماعی اند. بدین ترتیب معضل آنان نه تنها فردی و روحی بلکه معضلی اجتماعی است. معضلات روحی پیچیده و گروتسک شخصیتهای کافکا فی نفسه نماینده ی یک انکارند. یک بیرون جهیدگی از وضع نمادین. در کرگدن یونسکو می بینم که شخصیتها به شکل عبث نمایانه ای تبدیل به کرگدن می شوند. حتی آخرین فردی از اجتماع که به شدت مخالف این استحاله بود. استحاله در این کار همراه با یکی شدن با وضع موجود است. اینجاست که فاصله ی بین ابزودیسم و فلسفه ی کافکا نمایان می شود. گرگور زامزا یک ابزردیست نیست. او تبدیل به حشره شده و در عین حال هنوز برای زنده ماندن می جنگد، به صدای ویولون خواهرش عشق می ورزد و از قاب عکس یک زن با جامه ی خزدار با چنگ و دندان محافظت می کند. گرگور مسخ شده حاصل یک کفرگویی است. یک انکار. یک اقلیتی که زاده ی زندگی اجتماعی ست و از درون آن بر می خیزند و در مقابلش می ایستند.از این رو یک کشمکش ابدی بین قاعده و استثنا در کل کارهای کافکا موج می زند. آدمهای کافکا با قدرت می جنگد با خدا، قانون، نیروهای پلیس، قاضی ها اما جنگ آنها یک جنگ ایدئولوژیک نیست. علت این جنگ را نمی دانند بلکه تنها از درونیات پر هیجان و مشغولیات ذهنی آنها ناشی می شود. در این نگاه همیشه به نزدیکی فلسفه ی کافکا با کیرکگارد اشاره می کنند. اما بیائید این جنگ را مربوط به تضاد بین اقلیتهای استثنا و اکثریت قاعده مند فرض کنیم. نزاع میان اقلیت و اکثریت.
اریش هلر و بسیاری دیگر ار منتقدین کافکا شخصیتهای او را شیاطین گنوسی می پندارند. در انکار نسبت دادن عقاید گنوسی به کافکا باید بگویم: درست است که آدمهای کافکا همچون شیطان اغواگرند. اما آن چیزی که برای کافکا مهم جلوه می کند، صورت شخصیتهاست. ک. از سوراخ روی در، صورت یک فرد بالارتبه ی قصر را مشاهده می کند. ک. صورت قصر را می بیند. هیچ مکالمه ای بین ک. و قصر برقرار نمی شود. اینجا بین شخصیتها اعتقاد به ثنویتی وجود ندارد. بلکه تماما یک منگی منطقی است حاصل از اغواشدن. کافکا جهان نمادین را به عنوان یک ژست خالی معرفی می کند. اما چگونه است که یک ژست خالی می شود؟ بواسطه ی تکرار. تکرار عالم نمادین و بزرگنمایی ژست ها در رفتار آدمها، کافکا را به یک طنز نویس تبدیل می کند. همه چیز تکرار می شود. گرگور هر روز صبح از خواب بیدار می شود و در قصر روزانه هزاران نامه ی بی مقصد رد وبدل می شود. دربانهای محاکمه تکرار می شوند. قانون راهروهای بیشماری دارد که یکی پس از دیگری می آید. ژست عالم نمادین با اغراق در تکرار خالی می شود. تصویر آنگاه مضحکانه جلوه می کند که از نزدیک دیده شود. شیفتگی اروتیک با از نزدیک دیدنِ بدن برهنه تبدیل به نفرت از امر واقع می شود. اما کافکا کجای این تکرار قرار می گیرد؟ آنجایی که انکار وجود دارد. آدمهای کافکا با منگی شان ناقض این تکرارند. گرگور با استحاله اش نظم تکرار را بهم می ریزد. گرگور هر روز صبح سرکار می رفت اما امروز انگار تبدیل به یک موجود ناشناخته شده است. او نمی تواند مثل دیروز باشد. در رمان قصر هزاران نامه در خانه ی دهدار توی صندوق انباشته شده است که کسی پیگیریشان نمی کند. ک. برای پیگیری نامه اش به خانه ی دهدار آمده است. ک. یک پارودی برای تکرار است. این اولین نامه ای است که از صندوق بایگانی به بیرون کشیده می شود.
انکار کافکا را ژیژک اینگونه شرح می دهد: در محاکمه ی کافکا طول دادن مرموزانه ی بحث میان جوزف کا و کشیش درباره ی قانون، عمیقا کفر آمیز است.
در حقیقت مخالفت کافکا مثل یک ماشین مزاحم عمل می کند که پایداری ارگانیکی بدن اجتماع را مختل می سازد.
آوایی بودن زبان کافکا حاصل این انکار است. زبان بی معنایی که حاصل یک سرگیجه گی منطقی ست. برای مثال:
حرف زدن معلم و شاگردانش به صورت مبهم در رمان قصر. صداهای درهم بر هم قصر از پشت گوشی تلفن مهماندار خانه و صدای حشره که صدای گرگور را تسخیر کرده و آنرا محو می کند. صدای حیوانی که محصول یک زبان بدون ناجی است. زبانی که هیچ چیزی در خواست نمی کند و به هیچ درخواستی پاسخ نمی دهد بلکه شنیده می شود و ما را به حرف زدن وامی دارد. این زبان اقلیت است که زبان اکثریت را نفی می کند.
شناگری که کافکا آنرا خلق می کند، می گوید: من به زبان مشابه زبان شما صحبت می کنم ولی نمی توانم حتی یک کلمه از آن چیزی که شما می گوئید را درک کنم.
منبع: مهدی سلیمی / ریسنده
