تبليغاتX
قاف - داستان دهه‌ي 80 در حد و اندازه‌ي ايران رشد نداشته

قاف

پايگاه خبري تحليلي ادبيات و هنر

فتح‌الله بي‌نياز گفت: فکر نمي‌کنم کسي منکر پيشرفت کيفي رمان و داستان کوتاه ادبيات معاصر ايران در دهه‌هاي 70 و 80 شود؛ اما اين حرف به اين معنا نيست که ضعف هم نداشته و رشدش در حد و اندازه‌هاي کشوري چون ايران بوده است.

اين منتقد ادبي و داستان‌نويس‌ درباره‌ي وضعيت ادبيات داستاني ايران در دهه‌ي 80، در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، عنوان كرد: هر كس خواست از پروست، همينگوى، فاكنر، كارور و ماركز تقليد كند، نهايتاً كارش با موفقيت توأم نشده است. حتا مقلدان دافنه دو موريه و مارگارت ميچل - كه هر دو هم عامه‏پسند مى‏نوشتند - يا مقلدان آگاتا كريستى و آرتور كنان دوويل نتوانستند از سطح ميكى اسپلين و ليندسى هاردى بالاتر روند. مورد دانيل استيل (مقلد دوموريه) جزو استثنائات است؛ آن‏هم به‏دلايلى كه بحث ما را به انحراف مى‏كشاند. در ايران نيز هر كس خواست از صادق هدايت، احمد محمود و صادق چوبك تقليد كند، بي‌راهه را پيمود.

بي‌نياز تأكيد كرد: بارى، مدت‌زمانى است كه عده‏اى از ما داريم با رويكرد كارورنويسى، يا تكيه‌ي مطلق بر تكنيك (بدون نياز به قصه) يا محدود كردن متن به بازهاى زبانى، «داستان» مى‏نويسيم. اما سؤال اين‏جاست تا چه حد در اين عرصه موفق بوده‏ايم و توانسته‏ايم خواننده‏هاى مستعد را جذب آثارمان كنيم. بر اساس آمار و ارقام و اعتراف شمارى از نويسندگان، جواب چندان اميدواركننده نيست. حتا آثار ترجمه‏شده‌ي ايرانى به زبان‏هاى ديگر، طبق گفته‌ي اهل قلم مقيم خارج چندان با استقبال ملل ديگر مواجه نشده است.

او افزود: نخست مى‏پرازم به داستان‏هاى مبتنى بر موقعيت (Situation) كه به داستان‌هاى كارورى معروف شده‏اند؛ بدون اين‏كه معنى موقعيت دانسته شود. در اين داستان‏ها كه به داستان‏هاى آپارتمانى نيز شهرت يافته‏اند، آدم‏هايى مى‏آيند و مى‏روند، بى‏آن‏كه روابط آن‌ها بتواند گوشه‌ي ناچيزى از مناسبات جامعه را بسازد و اصولاً چيز تازه‏اى بگويند؛ در داستان اول، زن در حال سبزى پاك كردن است كه حوصله‏اش سر مى‏رود و به اميد يك ماجراى هيجان‏انگيز جديد و جذاب، خانه را ترك مى‏كند. در داستان دوم، دوست يك زن به خانه مى‏آيد و شوهر زن احساس مى‏كند كه زن دل‌خواهش همين زن مهمان است؛ نه همسر خودش. در داستان سوم، زنى كه از كسالت به تلفن پناه مى‏برد، با مردى هم‌كلام مى‏شود و حرف‏هايى مى‌زنند كه خواننده چندصدجاى ديگر هم خوانده است. اين حرف‏ها نه شخصيت آن‌ها را مى‌سازد؛ نه بيان‌گر واكنش است، نه پرسشى را مطرح مى‏كند، نه داستان را پيش مى‏برد؛ فقط اطلاعاتى مى‏دهد كه امروزه با وجود اين‏همه رسانه، بيش‌تر مردم آن‌ها را از بر هستند. در داستان چهارم، مرد در خيابان قدم مى‏زند كه با ديدن تابلو يك آرايشگاه زنانه و بعضى تداعى‌ها، مى‌خواهد خود را سريع به خانه‌ي زنى برساند كه در دانشگاه هم‌كلاسى بودند. در داستان پنجم، زن آلبوم عكس‏هاى دوره‌ي پيش از ازدواج را ورق مى‏زند كه ناگهان خود را در ساحل مى‏بيند و نگاه جوان‏هاى مشتاق. در داستان پنجم، زن و شوهر بر سر خريد پرده حرف‏شان شده است؛ اما با ديدن برگ نمرات فرزندشان آشتى مى‏كنند. داستان ششم معكوس است؛ زن و شوهر، با حالتى خوش و خرم دارند به يك فيلم سينمايى نگاه مى‏كنند، كه هم زن و هم مرد ياد روابط پنهان‏مانده‌ي گذشته يا حال‏شان مى‏افتند و با اخم مى‏روند و بدون شب به‏خير مى‏خوابند. داستان هفتم، هشت صفحه ديالوگ است؛ آن هم در كافه‏اى دنج. معمولاً هم طرفين قهوه مى‏خورند و نه چاى. مجموعه‌ي دوم را باز مى‏كنيم، مى‏بينيم درست همين داستان‏ها با كمى بالا و پايين به قلم ديگرى نوشته شده‏اند. جلد مجموعه‌ي سوم را هم مى‏توان به‏سادگى درآورد و با جلد مجموعه‌ي دوم يا چهارم عوض كرد؛ چون «چيزى» عوض نشده است.

او در ادامه‌ي اين موضوع تصريح كرد: به‏طور خلاصه وقتى اين نوع كتاب‏ها را مى‏بنديم، مى‏بينيم نويسنده‏ها هيچ قصه‏اى براى ما نگفته‏اند؛ از پلات‌هايى نخ‏نما و روايتى كليشه‏‌يي و دوباره رجعت به گذشته استفاده كرده‏اند؛ تا داستان غيرخطى و غيرتخت نوشته شود و به اصطلاح از تكنيك سيال ذهن استفاده شود. حال اگر خواننده‏اى بپرسد كه «انگيزه»ي شخصيت‏ها به‏مثابه‌ي فصل مشترك پلات و خود قصه كجاست، بعيد مى‏دانم نويسنده پاسخى داشته باشد؛ چون استناد او به اين يا آن خاطره يا ديالوگ از منظر روايت‏شناسى، پاسخ قانع‌كننده‏اى نيست.

بي‌نياز سپس متذكر شد: هر كس كم‌ترين ترديدى دارد، بهتر است به كتاب‌هايى كه در اين مقوله نوشته شده است، مراجعه كند. به اين ترتيب، چيزهايى را كه پيش‌تر خوانده‏ايم، نه در قالب داستان؛ بلكه در قالب طرح‏واره (Sketch) مى‏خوانيم؛ قالبى كه دقيقاً گزارشى‏ است؛ تا داستانى. شباهت اين داستان‏ها به هم عجيب است؛ چه آن‌هايى كه به شکل معمول (کتاب) چاپ شده‏اند و چه داستان‏هايى كه از گوشه و كنار كشور، از شهرهاى پررونق گرفته تا شهرستان‏هاى درجه سه، در مجله‌ها و سايت‌ها چاپ مي‌شوند. آيا «نيرويى» وجود دارد كه همه را به اين سمت و سو مى‏كشاند يا ممکن است خواننده به دليل سن و سال و تجربه‌ي زيسته‌اش از زمانه عقب افتاده‏ است و نمى‏تواند «رويدادى عام و جهان‌شمول» را ببيند؟

او در ادامه با طرح اين پرسش كه چرا داستان‌هاي اروپا و آمريكاي شمالي به‌هم شبيه نيستند، گفت: ما داستان‏هاى اروپا و آمريكاى شمالى و لاتين را هم مى‏خوانيم. چرا آن‌ها اين‏قدر شبيه هم نيستند و به آپارتمان محدود نمى‏شوند و از كنار فاجعه‏ها رد نمى‏شوند و اتفاقاً روى فاجعه‏هاى اجتماعى انگشت مى‏گذارند؛ اما در قالب فرديت‏هاى برساخته در روايت؟ نكته‌ي مهم، كاربرد پاره‏اى از موقعيت‏هايى است كه كليشه‌يي (Stereotyed) شده‏اند و به‏حدى از سوى نويسندگان جهان به كار گرفته شده‏اند كه به موقعيت قراردادى (Stock Situation) موسوم شده‏اند. به زبان ساده‏تر و بنا به ترجمه‌ي لفظى، «در انبار موجوداند» و مانند اجناس در انبارمانده كم‌تر از نرخ روز به فروش مى‏روند (نقل به معنى از چند منتقد برجسته). براى مثال‌، زنى سال‏ها پس از ازدواج مردى را مى‏بيند كه روزگارى به او علاقه داشت، يا مردى كه همسرش نسبت به موقعيت شغلى و درآمد او حساس است، كارش را از دست داده است (رويداد). ممكن است اين مرد از فرط اندوه مست كند و شيشه‌ي چند مغازه را بشكند، يا كنار خيابان بنشيند و گريه كند، يا خشمگين شود و آن را در خانه روى همسرش تخليه كند، يا اصلاً همچون رواقى‏ها همه چيز را به گذشت زمان محول كند و چند نوع واكنش ديگر. اين پاسخ‏هاى ناخودآگاه و مشابه آن‌ها در هزاران داستان آمده است؛ با و يا بدون رجعت به گذشته. به‏اصطلاح نظريه‏پردازان [افراطى] در قفسه موجوداند (On The Shelf). در اين حالت، خلق واكنش شخصيت از سوى نويسنده‌ي فرضى ما، چيز تازه‏اى به قفسه اضافه نكرده است؛ او بايد «چيز» تازه‏اى بجويد؛ چيزى كه جويس نامش را «تجلى» گذاشته بود.

نويسنده‌ي رمان «ترجيع‌بندي براي مرگ شاعران جوان» به وضعيت كنوني نويسندگان ايراني نقبي زد و تصريح كرد: هم از اين قرار، اگر يك نويسنده‌ي ايرانى تمام رمان‏ها و مجموعه‌هاي داستان‏ منتشرشده‌ي (يك‌ساله) نويسندگان هم‌وطنش را بخواند، به‏خودى خود از انتخاب چنين واكنش‏هايى در پى چنان موقعيت‏هايى خوددارى مى‏كند. بى‏دليل نيست كه شمار زيادى از نويسندگان بااستعداد كه مطالعات‏شان كم هم نيست، به‏طور كامل اين نوع نوشتار را كنار گذاشته‏اند. از هيچ‏يك نام نمى‏برم؛ اما امروزه شمارشان فكر مى‏كنم از 50 نفر هم گذشته است و مدام هم بيش‌تر مى‏شوند.

او بازي‌هاي زباني فراوان را ايراد ديگر نويسندگان اين دهه دانست و افزود: وجه ديگر، توجه بيش از حد به بازى‏هاى زبانى است. نويسنده مى‏خواهد با بازى زبانى، شخصيت‏پردازى و فضاسازى كند. ولى شما كتاب را كه مى‏بنديد، با خودتان مى‏گوييد كه ديگر چيزى يادم نمانده است، بخصوص اگر نويسنده زبان را به درستى نشناسد و بخواهد براى اولين‌بار بازى زبانى را تجربه كند. البته اين بازى زبانى را كافكا هم كرده است؛ ولى سرنخ‏هايى هم در خيلى جاها داده؛ مثلاً در «قصر» و در «محاكمه». او گره داستان را جاهايى كنار مى‏گذارد و بازى با زبان را در سطوح مختلف پيش مى‏گيرد. اما اگر خوب دقت كنيم، مى‏بينيم بازى زبانى او در خدمت متن است؛ نه اين‏كه جدا از آن. اگر اتفاقى جدا از اين دو پيش بيايد، داستان راه به‏جايى نمى‏برد. بى‏دليل نيست كه از نظر روايت‏شناسى، زبان به خودى خود داستان نمى‏شود. زبان اگر در خدمت معنا و ساختار متن نباشد، فقط متنى است براى بررسى‏هاى زبان‏شناسان و نه چيزى بيش‌تر.

بي‌نياز در عين حال پست‌مدرن‌نويس‌ها را هم ناموفق دانست و گفت: در سال‏هاى اخير، شمارى از نويسندگان ايرانى، خصوصاً نسل جوان، با «هدف و نيت» نوشتن داستان پست‏مدرنيستى دست به قلم برده‏اند. به‏عبارت ديگر، «نوشتن» و حتا «جزييات نوشتن»، در اساس، به اراده‌گرايى مطلق معطوف است؛ تا جوشش و سيلان ناخودآگاه و بازنگرى اراده‏گرايانه‌ي بعدى متن. وارد شدن در جزييات اين بحث، ما را از مسير اصلى منحرف مى‏كند؛ بنابراين به موضوع مطرح‏شده برمى‏گرديم. البته هر فردى حق دارد هر طور كه دوست دارد، بنويسد؛ اما وقتى آن را به اجتماع عرضه كرد، نبايد از قضاوت ديگران آزرده‏خاطر شود. منِ نوعى مى‌توانم زير عنوان داستان پست‏مدرنيستى، چند رخداد را در مكان‏ها و زمان‏هاى بى‏ربط با هم بياورم و شخصيت هم نسازم و داستان را از تكنيك اشباع كنم؛ اما چنان‌چه خوانندگانى پيدا شدند و گفتند توانايى انديشيدن و حافظه‏شان يا دقيق‏تر بگوييم فعل و انفعالات الكتروشيميايى فعاليت‌هاى عالى عصبى‏شان نتواسته است رشته‏اى از قصه را در بخش حافظه‌ي آنى مغزشان بسازد و در نتيجه، ارتباط با قصه را دست دادند، نبايد آن‌ها را به بى‏سوادى، پخته‏خوارى و كلاسيك‏گرايى متهم كرد؛ چون شمارى از اين خوانندگان جزو قشر بالنده‌ي جامعه و اصولاً كتاب‏خوان‏هاى فعال‏اند، دانشگاه‏ديده‏اند و سالى حداقل بيست تا سى رمان و مجموعه‌ي داستان مى‏خوانند و به‏طور خلاصه، ساختار ذهنى‏شان با وجوه نمادين عرصه‏هاى مختلف فرهنگى بيگانه نيست.

اين منتقد مطلوب طبع خوانندگان واقع نشدن آثار پست‌مدرن را منحصر به مخاطبان عادي ندانست و نخبگان را نيز در شمار افرادي ذكر كرد كه داستان‌هايي از اين دست، آن‌ها را راضي نكرده است و خاطرنشان كرد: شمارى از دوستانِ منتقد و خود من به داستان‏هاى پيچيده و سرشار از ابهام ذاتى علاقه‏منديم و از سوى ديگر به دلايل متعدد از خواندن آثار ايرانى غافل نمى‏شويم، ضمن اين‏كه آثار پست‏مدرنيستى خارجى‏ها را هم مى‏خوانيم. حتا چند نفري آخرين آثار اين ژانر را به زبان اصلى مى‏خوانند. واقعاً هم اكثر اين دوستان با هم‌دلى به نوشته‏هاى هم‌وطن نگاه مى‏كنند و اميدوارند كارهايى در سطح جهانى خلق كنند؛ اما نمى‏توانند منكر ضعف‏هاى اين آثار شوند.

او درباره‌ي استقبال نكردن مخاطبان از اين دست آثار و بيان ضعف داستان‌هاي پست‌مدرن ايراني، گفت: اين ضعف‏ها را در كليات مى‏توان به شرح زير خلاصه كرد؛ نبود قصه: بيش‌تر اين داستان‏ها قصه ندارند، يا اگر قصه‏اى هست، محور كم‌رنگى دارد؛ طورى‏كه خواننده نمى‌تواند آن را در ذهن خود سامان دهد و پي‌گيرى كند. درواقع «نبود قصه» با تكنيك‏هاى پست‌مدرنيستى، كه بعضى از آن‌ها هم به دليل كاربرد زياد از حد، كليشه‌يى شده‏اند، جبران مى‌شوند. در اين‌جا خواننده فقط با «اطلاعات فنى انتقال‏يافته نويسنده» روبه‏رو مى‏شود و بس. حال اگر بيش‌تر آثار پست‏مدرنيستى جان بارث، رابرت كوور و ساراماگو خوانده شوند، در درجه‌ي اول، از نظر ذهنى با «قصه» تماس حاصل مى‏كنيم و بعد با تكنيك‏هاى اين نوع نوشتار. الگوبردارى از متن‏هاى تئوريك: قابل اثبات است كه بيش‌تر داستان‏هاى پست‏مدرنيستى ايران از فهرست تكنيك‏هاى متداول اين ژانر نوشته شده‏اند: كولاژ، التقاط، پارودى، بازى با وانموده‏ها، قطعه‏قطعه‌شدگى، گريز از روايت كلان، اجتناب از شخصيت‏پردازى و ...؛ يعنى نويسنده ايده‌ي خاصى از قصه و محور يا محورهاى آن در ذهنيت خود، خصوصاً در ضمير ناخودآگاهش نداشته كه به يارى مؤلفه‏هاى پست‏مدرنيستى روايتى از آن بسازد. اشباع بودن متن از تكنيك: بيش‌تر داستان‏هاى پست‏مدرنيستى ما از تكنيك اشباع‏اند. اگر داستان‏هاى ژانرهاى ديگر از اشباع اطلاعات و يا اشباع زبانى رنج مى‏برند، داستان پست‏مدرنيستى به جولان‏گاه بمباران تكينك و نيز تنوع موضوع‏هاى وانموده و رخدادهاى ناواقع تبديل شده‏اند؛ در حدى كه خواننده حس مى‏كند، نويسنده قصد داشته است دانش و اطلاعات خود را در عرصه‌ي تئورى به رخ بكشد.

وي ادامه داد: الگوبردارى سطحى‏گرايانه از انگاره‏ها: در اين يا آن داستان پست‏مدرنيستى خارجى پديده‏اى اتفاق مى‏افتد؛ مثلاً يك هيولا حضور چشم‌گيرى پيدا مى‏كند. كپى‏بردار‏هاي پست‏مدرنيست از اين امر غافل نمى‏شوند و دير يا زود به هيولاسازى مي‌پردازند. چند رمان پست‏مدرنيستى ايرانى را ورق بزنيد، در شمارى از آن‌ها با چنين هيولاهايى روبه‏رو مى‏شويد؛ هيولاهايى كه كم و كيف وجودشان به محور اساسى روايت تبديل مى‏شود و كل قصه را تحت‏الشعاع خود قرار مى‏دهد. خواننده در نهايت، با كنش‏هاى از هم گسيخته‏اى از اين هيولا مواجه مى‏شود و خود اين‌ها بهانه‏اى مى‏شوند براى نقل خرده‏روايت‏ها. نمونه‌ي خارجى‏اش «جنس گيلاس» نوشته‌ي جانت وينترسن، كه كارى است ضعيف متمايل به متوسط است، كه در ايران براى بسيارى «الگو» شده است. موازى‏نويسى ناموفق: كاربست روايت‏هاى موازى در آثار واقع‏گراى كلاسيك به‏حدى مرسوم بود كه نيازى به مثال ندارد. امروز داستان‏هاى پست‏مدرنيستى از اين شيوه زياده بهره مى‏برند. اما كاربرد زمانى با موفقيت قرين است كه نه تكرار ديده شود و نه پراكندگى و آشفتگى؛ براى نمونه مى‏توان رمان موفق «سال مرگ ريكاردو ريس» نوشته‌ي ساراماگو را نام برد. موازى بودن روايت‏ها، تقاطع يا قرينه‏سازى و تشابه يا تضاد هر دو فرآيند، جدا از كاربرد تكنيك‏هاى مختلف، به هوشمندى نياز دارد. متأسفانه در امر توازى روايت‏ها در رمان‏هاى پست‏مدرنيستى ايرانى، كل متن دچار از هم گسيختگى مى‏شود. امر گنگ جاى ابهام زيباشناختى مى‏نشيند و چيستان و رهاشدگى جايگزين دال‏هايى مى‏‌شوند كه براى سامان‏دهى روايت، هر چند موسوم به ساختارشكنانه، مورد نيازند.

بي‌نياز در ادامه‌ي اين بحث به موارد ديگري اشاره كرد: شتاب‏زدگى و هجوم تكنيك‏هاى مختلف: بعضى داستان پست‏مدرنيستى با قصد مطرح كردن يك خرده‏روايت، مثلاً به حاشيه رانده‏شده‏ها يا استمرار كلان‏روايت جباريت، نوشته مى‏شوند. اما شتاب‏زدگى از يك‏سو و هجوم تكنيك‏هاى مختلف از سوى ديگر، عملاً به نمود و برجستگى موضوع مورد نظر مجالى نمى‏دهد. به اصطلاح، متن دچار گم‏شدگى مى‏‌شود. در حالى كه عمده كار يك نويسنده‌ي پست‏مدرنيست اين است كه نشانى از گم‌شدگى در اثرش ديده نشود؛ براى نمونه، «سلاخ‌خانه‌ي شماره‌ي پنج» اثر كورت ونه‏گات يا «تعطيلات يك رمانس» نوشته‌ي جان بارث يا «مهمانى راجرز» اثر رابرت كوور. ‏ضرورت نداشتن كابرد تمام مؤلفه‏ها: ضرورتى ندارد در يك داستان پست‏مدرنيستى تمام مؤلفه‏ها به كار گرفته شوند؛ خصوصاً به اين دليل كه پست‏مدرنيسم از عناصر داستانى مدرنيسم و كلاسيك هم سود مى‏جويد. اين موضوع به اين دليل مطرح مى‏شود كه امروزه در داستان‏هاى پست‏مدرنيستى ما، از سفيدنويسى («تريسترام شندى» نوشته‌ي لارنس اشترن و «خاطرات پس از مرگ براس كوباس» اثر ماشادو آسيس) و مونتاژ عكس و منظره (چندده اثر پست‏مدرنيستى در آمريكا و اروپا) تا جابه‏جايى ابژه‏ها در كارهاى جان بارث («تعطيلات يك رمانس») و آميزه‌ي گوتيسم (ادگار آلن پو)، ساديسم (ماركى دوساد) و سمبوليسم (فرديناند سلين) و گروتسك (ولاديمير ناباكف) و پارودى‏هاى والتر آبيش و هجوهاى ريچارد براتيگان و دايره‏هاى جادويى بورخس به چشم مى‏خورد. يك رمان پست‏مدرنيستى اگر واقعاً قوى باشد، مثلاً «كورى» از ساراماگو و «كشور آخرين‏ها» از پل استر، با دو يا سه چهار مؤلفه هم مى‏تواند متصف به پست‏مدرنيسم شود.

او در برشمردن ديگر موارد عنوان كرد: ديگرشدگى و تناسخ: ديگرشدگى يا بازتوليد و تجديد روحى و جسمى انسان‏ها در شمارى از داستان‏هاى پست‏مدرنيستى ما ديده مى‏شود؛ مثل اروپا و آمريكا. گاهى اين امر با منطق ساختارشكنانه‌ي روايت همخوانى دارد. گاهى اصلاً ضرورتى ندارد و آن‏جا كه ضرورت دارد، با فقدان عامل موجه - دست‏كم در همان تعريف‏هاى پست‌مدرنيستى - روبه‏رو هستيم. به همين دليل، اين ضعف، به علت پرش زمانى و نيز ديگر مكان‏سازى، كه هر دو از عناصر لازم متن پست‏مدرنيستى هستند، نمود چشم‏گيرى پيدا مى‏كند و كل روايت را به لحاظ فضا زير سؤال مى‏برد. ترديدى نيست كه اين نوع داستان‏ها مى‏خواهند نشان دهند هيچ نسبتى با واقعيت برقرار نمى‏كنند، حتا توهم واقع‏نمايى را به سخره مى‏گيرند و اصلاً قصد ندارند به چيزى خارج از متن شبيه شوند يا امكان وقوع پيدا كنند، ولى سؤال اين‌جاست: بالأخره آيا متن مى‏خواهد روايتى را براى ما بگويد يا نه؟ بايد بين «وجودها» و «ديگرها» رابطه‏هايى ساخته شود تا تناسخ و ديگرشدگى در ذهن خواننده شكل گيرد؛ وگرنه نويسنده به هدف خود نرسيده است. عدم ‏قطعيت: حذف مرزهاى قطعيت و جارى شدن داستان پست‌مدرنيستى در «عدم تعين» از اصول مقدماتى اين‌گونه داستان‏ها است؛ اما عدم ‏قطعيت به اين معنا نيست كه هم در جريان و هم در پايان‏بندى داستان، دال‏هاى كافى براى اين يا آن برداشت خواننده وجود نداشته باشد. باز و مدور بودن روايت به اين معنا نيست كه خواننده فكر كند چند رخداد، چند شخصيت ناقص، چند سطر ديالوگ ازهم گسيخته و ناتمام و چند كنش غيرموجه و شمارى وانموده خوانده است و نه داستان.

اين نويسنده تأكيد كرد: قبول داريم كه در داستان پست‏مدرنيستى، كه مبتنى بر عدم قطعيت است، چه در ميانه‏ها و چه پايان‏بندى، حقيقت واحدى وجود ندارد و همه‌ي قطعيت‏ها و محمل‏هاى اخلاقى، ذهنى، ادبى و روان‌شناختى مورد ترديد و حتا حمله قرار مى‏گيرند؛ بنابراين هر كلمه، مفهوم و نقشى در جايى از داستان، با ضد خود همراه مى‏شود. و عدم‏ قطعيت در يك داستان تابع منطقى غير از منطق متداول است. بهتر است گفته شود كه به‏دليل برخوردارى ساختار داستان پست‏مدرنيستى از يك منطق درونى غيرعادى، عدم ‏قطعيت حاصله نيز از همين منطق پيروى مى‏كند؛ نه منطق مرسوم. اما اين منطق يك‏باره در متن پايان نمى‏پذيرد. علت يا علت‏ها ناگفته مى‏مانند و نويسنده خود را اسير «الگوى‏هاى مطلقاً واقعى» نمى‏كند؛ اما بايد همه‌ي اين نكات در متن بنشينند؛ وگرنه خواننده با آن‌ها رابطه‌ي لازم را برقرار نمى‏كند.

نويسنده‌ي «التهاب سرد» يكى از آزاردهنده‏ترين نكاتى را كه امروزه خواننده‌ي ايرانى (حتا خواننده‌ي حرفه‌يى و فعال) را آزار مى‏دهد، گنگى و چيستان بودن داستان دانست، به اين بهانه كه «از ابهام زيباشناختى بهره‏مند بوده و سهل‏الوصول نباشد» و افزود: هر اثر هنرى به‏نوعى باز است؛ اما هر متنى بايد از چنان امكانات و الزاماتى برخوردار شود كه خواننده بالأخره به دو، پنج يا ده يا بيست، سى تأويل برسد؛ نه اين‏كه هيچ رد پايى از هيچ چيزى پيدا نكند. در نظريه‌ي ادبى عدم‏ قطعيت و «نظريه‌ي خوانش» كه در اساس، با نقد پديدارشناختى پيوند خورده‏اند، براى خواننده باز هم متن آن چيزى است كه ضمير هوشيارش دريافت كرده است. به زبان ديگر، متن چيزى انضمامى نيست كه مستقل از تجربه‏هاى خواننده وجود داشته باشد، ضمن اين‏كه متن جزوى از تجربه‏هاى اوست. يك وجه اين نقد مى‏تواند ناظر بر حركت پيش‌رونده‌ي خواننده در متن باشد، و اين‏كه خواننده با كدامين ارتباط‌ها سطرهاى سفيد را حدس مى‏زند و معناى تحقق يا عدم تحقق آن‌ها را به محدوده‌ي گمان خود راه مى‏دهد. اگر كم‌ترين ترديدى در اين مورد وجود دارد، مى‏توان نگاهى به كتاب‏ها و مقاله‏هاى رومن اينگاردن، ولفگانگ آيزر، استانلى فيش و امبرتو اكو انداخت.

بي‌نياز سپس به مقوله‏اى به‏نام چندصدايي در داستان‌هاي پست‌مدرن ايراني پرداخت و گفت:مقوله‌ي چندصدايى نيز دچار معضل عدم ‏قطعيت شده است. گاهى چند لحن لحاظ مى‏شود و از ديگر صداها غافل مى‏شود. براى نمونه، نويسنده درنظر نمى‏گيرد در حكومت موبوكراسى (حكومت اوباش و اراذل) كتاب خواندن يك شخصيت داستانى، هم وجهى از شخصيت اوست و هم يك صدا را مطرح مى‏كند. نكته‌ي مهم‏تر اين‌كه چندصدايى يعنى اين‏كه داستان هيچ «حقى» براى يك صدا قائل نيست كه بخواهد روايت را به اين صدا بسپارد. چندصدايى چيزى غير از معناى ساده‏شده و عاميانه‌ي آن يعنى تعدد صداها و لحن‏ها و راوى‏هاست. چندصدايى منعكس‌كننده‌ي صداهايى است كه خفه يا به حاشيه رانده شده‏ و يا به‏صورت زمزمه درآمده‏اند. در اين نوع داستان‏ها، صداى آدم‏ها از چهره‏هاى آن‌ها مهم‏تر است و جايى براى صداهاى مسلط و محدودكننده وجود ندارد. اين نكته با موضوع دراماتيزه كردن يك رخداد، فرق مى‏كند. در بعضى از آثار پست‏مدرنيستى، چندصدايى به‏معناى تناقض متن با خود است؛ چون وجود جهان‌هاى متنوع، به‏خودى خود، كاربرد انواع زبان‏ها، گويش‏ها، حاشيه‏نويسى‏ها و شكل‏هاى ادبى را مطرح مى‏كند. به‏عبارت دقيق‏تر، ساختارهاى گوناگون درجهانى از انواع گفتمان‏ها، با يكديگر تركيب مى‏شوند. براى مثال، زبان فرهيخته، زبان كوچه و بازار، زبان ژورناليستى، زبان مستهجن و زبان مردم متوسط. حتا ممكن است در ادبيات داستانى يك جامعه، موسيقى يا صداهاي مذهبي يا نجواهاى عاشقانه‌ي يك زوج، صداهاى «ممنوع و پلشت» تلقي شوند و لذا آوردن آن‌ها در متن و يا اشاره به آن‌ها، رمان را چندصدايى مى‏كند. پس مقوله‌ي چندصدايى در معناى اصلى آن، اولاً به اين مفهوم است كه متن با خود در تناقض باشد، ثانياً گفت‌وگوها آميخته به ترديد و حتا عدم‏ قطعيت باشند، و در مرحله‌ي بعد، صداى «همه» باشند؛ خير و شر، رذيلت و فضيلت از لابه‌لاى گفت‌وگوها تعيين و تبيين نشوند؛ بلكه عناصرى نامتعين و سيال باشند و در نتيجه، مرزهاى ناپايدار و لغزنده داشته باشند. خواننده با راوى موجه روبه‏رو نيست كه حرف‏ها و اعمالش از پيش توجيه‏پذير شده باشند. چندصدايى بودن به ‏مفهوم گونه‏هاى متفاوت روايت و نوشتار نيست.

فتح‌الله بي‌نياز فراداستان و حضور نويسنده در داستان را از مؤلفه‌هايي كه اين دهه در داستان‌نويسي ايراني از آن ياد مي‌شود، دانست و اظهار كرد: يكى از مؤلفه‏هايى كه اين روزها زياد از آن استفاده مى‏شود، حضور نويسنده به عنوان صاحب اثر در نوشتار است. گاهى مكانيكى بودن اين رويكرد چنان است كه به‏ تقريب، تمام خواننده‏ها به «ناجور بودن اين وصله» پى مى‏برند. هيچ علتى براى فراداستان يا داستانى درباره‌ي نوشتن داستان مورد نظرمان وجود ندارد و حضور نويسنده كم‌ترين جذابيتى به متن نمى‏افزايد و حتا آن را از پتانسيل اوليه ساقط مى‏كند.

او در پايان گفت: امروزه تمام نظريه‏پردازان و نويسندگان عرصه‌ي پست‏مدرنيسم به اين نتيجه رسيده‏اند كه نويسنده‌ي يك متن پست‏مدرنيستى حق دارد هر امر منطقى و غيرمنطقى را در داستان خود بياورد؛ مشروط بر اين‏كه روايت او از دو خصلت برخوردار باشد: نخست اين‏كه يك قصه داشته باشد، دوم اين‏كه خواننده را به حدس و گمان و تفكر وادارد و در همان به او لذت مطالعه ببخشد؛ چون فرهيخته‏ترين خوانندگان هم مى‏خواهند از متنى كه مطالعه مى‏كنند، لذت ببرند. متن پست‏مدرنيستى اگر اين دو ويژگى را داشته باشد، ضمن ملحوظ كردن اقتدار خواننده، بالأخره روايتى را در اختيار او مى‏گذارد. به بيان ديگر، در عين ساختارشكنى، ساختارى از يك داستان در ذهن خواننده شگل مى‏گيرد؛ چون به هر حال ساختارشكنى در هر حدى كه باشد، باز «شكلى از ناشكلى» به جا مى‏گذارد، يا به قول نيچه، جنون هم قاعده‏مند است.

 

+ نوشته شده در  87/05/14ساعت   توسط   |