پايان روز : مي دود/ مي رقصد/ به خويش مي پيچد زندگي/ بي آن كه بداند چرا/ وقيحانه و پر شَرَر/ در روشناي ناپاياي افق/ شب از راه مي رسد/.../ كمرنگ مي شود همه چيز/ گرسنگي حتي...
شاعر : شارل بودلر
برگردان: آسيه حيدري شاهي سرايي
مرگ بيچارگان
تنها مرگ تسلي مي دهد
زندگي مي بخشد
مرگ،
غايت حيات
يگانه آرزو
آسماني اكسيري، كه به اوجمان مي برد
مدهوشمان مي كند، مست
و زَهره ي رفتن با سياهي را پيشكش مي دهد
مرگ، روشنايي لرزان افق تيره گون ما
آشنا مسافر خانه اي پر آمد و شد
آنجايي كه مي توان خوابيد، خورد و تكيه داد
فرشته اي با انگشت هاي جادويي
كه خواب هديه مي دهد
و خلسه رؤياها را
مرگ، خوابگاه بيچارگان و برهنگان
خوابگاه بيچارگان را مي پردازد و مأواي برهنگان را
شوكت خدايان
دالائي ملكوتي
سرزمين باستانيِ
دارايي بي پناهان و آوارگان
مرگ، دروازه اي گشوده بر بهشت هاي دست نايافته.
پايان روز
مي دود
مي رقصد
به خويش مي پيچد زندگي
بي آن كه بداند چرا
وقيحانه و پر شَرَر
در روشناي ناپاياي افق
شب از راه مي رسد
شهوت انگيز
كمرنگ مي شود همه چيز
گرسنگي حتي
محو مي شود همه چيز
حتي شرم
و شاعر، نفسي به راحتي مي كشد؛
روح من، مثل مهره هاي پشتم خواب مي خواهد، خواب
با قلبي آكنده از رؤياهاي شوم
مي روم تا آرام بگيرم
مي لولم در پرده هاتان
آي سياهي هاي سرد!
منبع: کانون ادبیات ایران
