وقتي از تو بخواهند رودخانه يي جاري را در يک ليوان جاي دهي، حسرت اين ناشدگي، مجال اندک را هم از تو مي ستاند. نوشتن از بهرام بيضايي کار آساني نيست که يک يا چند مقاله قادر به بيان آن باشد زيرا او خود نه استاد که جادوگر کلمات است. به راستي کدام بار از خواندن و شنيدن آثار او به وجد نيامده ايم؟ آنگاه که در «سياوش خواني»، سياوشش از خواب بيدار مي شود و مي گويد؛
سياوش خواب ديدم، خواب بدي ديدم.
خواب ديدم که آب، آتش گرفته است.
باد، آتش گرفته است
خاک، آتش گرفته است
آتش، آتش گرفته است...
آيا بر اين همه گستره خيال و چيرگي کلام که در تکرار واژگان هم پويا و پرتحرک مي نمايد، ناخودآگاه، زبان به تحسين نمي گشاييم؟ ابوتراب خسروي، اثري را ارزشمند و تاثيرگذار مي داند که در لابه لاي سطور آن، صداي خردشدن استخوان هاي نويسنده اش را بشنوي و در کدام اثر بيضايي اين چرق چرق صداي استخوان هاي او شنيده نمي شود؟ آنجا که واژگان، براده جان اند، بيضايي چه زيبا نظاره گر اين زخم خودخواسته است. پس در هر سطر آثارش، کنايتي است به اميد طرح و ايجاد درايتي که مخاطب ايراني تشنه و پي جوي آن است. در لحظه لحظه نوشته هايش به آب و آفتاب، به نور و شرافت انسان هاي تنها و خسته، به فريادهاي فروخورده در گلو سلام مي گوييم. درخت و حيوان و انسان را لمس کرده و احترام مي گذاريم. اگر «سياتله» - رئيس قبيله سرخپوستان دواميش- در نامه خويش به رئيس جمهور امريکا، لحظه يي از ترديدهايش را مطرح مي کند که «آه، اما چرا بايد من براي غروب خلقم غمگين باشم؟» بيضايي در اين غمگين بودن و شکايت داشتن و اعتراض کردن لحظه يي ترديد نمي کند. اينگونه است که «زن آسيابان» در اثر خجسته او يعني «مرگ يزدگرد»، بي پرده، در فرجام کار، به محاکمه کنندگان ايراني که در آستانه حمله اعراب قرار گرفته اند، زبان به طعنه مي گشايد که؛ زن شما که بيرق هاي سپيد داشتيد اين بود داوري تان، تا راي بيرق هاي سياه آنان چه باشد. او جنگجويان آثارش را شرمسار رها نمي کند. شايد کساني به اين تفکر و نگاه اعتقاد نداشته باشند، اما بيضايي جنگجويانش را پيروز ميدان مي خواهد، حتي اگر شرحه شرحه، بر خوان خون خويش به ضيافت نشسته باشند. آي بانو، زن پرده نشين، افرا، زنان مجلس شاه کشي در پرده خانه و... از اين جنس اند. چه درد شيريني است، چه زخم شريف و چه تنهايي پرغرور و عظيمي است آنگاه که «افرا» در نمايشنامه «افرا، يا روز مي گذرد» مي گويد؛
«افرا دو برابر مرگم مرده ام و نصف زندگي ام زندگي نکرده ام. خواهرکم به من نچسب. براي چي مي خواي وقتي بزرگ شدي مثل من بشي؟ اگه مثل من بشي وسط محله بي آبروت مي کنن. همينو مي خواي؟ بهش گفتم، يا نگفتم، يا فقط توي دلم به خودم گفتم؟ نمي تونم پامو محکم روي زمين بذارم و خيال نکنم داره فرو مي ره، نمي تونم چشممو ببندم و اون جمعيتو نبينم، خواب چيه، تا بدخوابي هست، و رويا کو تا کابوس هست؟
بي شک، آنچه فردوسي و حافظ و فرخي يزدي و هدايت را در چنين جايگاه و منزلتي قرار داده، وجود آثاري است که حرمت به نام انسان، اساس شکل گيري شان قرار گرفته، به همين دليل آثار آنها، آبروي آنهاست، نه وجيزه يي براي کسب زر و مال و بي ترديد، زمان - اين داور بي اغماض- بر بزرگي آثار بيضايي صحه خواهد گذاشت زيرا هر سطر و کلام او، آبروي اوست. جز دو يا سه بار، آن هم در فرصتي کوتاه اما يگانه، اين مجال نصيبم نگشت تا از اين زال خردمند، رمز و راز نگاه و ژرفاي انديشه سيمرغي اش را پرسيده باشم، پس همواره به مدد اسب خيال خويش و خïردک فهم و دريافتم، اين همه شکوه، جاودانگي و قدرت در آثارش را به بحث و گفت وگو نشسته ام. سينمايش را به جز «عمو سبيلو» و «باشو، غريبه کوچک» نه درک مي کنم و نه مي شناسم؛ پس به خود اجازه مي دهم درباره بيضايي درام نويس سخن بگويم. اگر «اديپ» در پي يافتن حقيقت و دانايي، آن هم در جدال نابرابر انسان و خدايان، چشمانش را قرباني مي کند تا با ايجاد مرز ميان بي هودگي و باهودگي بر تقدير نفرين شده خويش پوزخند بزند، بيضايي، مخاطبان آثارش را در درد مشترکي که دارند به مبارزه فرا مي خواند. او خوب مي داند ماندن و گفتن تنها سلاح اين نبرد است که با آن مي توان طرحي نو پي افکند تا در آن نسلي بدون اضطراب را به زندگي و حيات دعوت کرد. او مي داند و ما نيز، که رسم اين ديار از ديرباز تاکنون، خوش داشت قهرمانان مرده است؛ پس آزردگي را توشه راه نمي کند و تصميم به کوچ نمي گيرد که غير ايرانيان همواره بزرگانمان را نيکوتر از ما پذيرا شده اند. مي ماند، ... تحرير و تقرير و تحقيق را سرلوحه اين ماندن مي کند؛ و اين چنين، جهل تحميلي را عريان و بي آبرو مي نمايد.
او برخلاف نسلي از گذشتگان و آمدگان، نويسندگي را حرفه نمي داند که از هر مزدوري برآيد. آن را ايمان و رسالتي مي داند که مي بايد بهاي گزافش را نيز مسيح وار پرداخت نمود. پس ابتدا به خودسازي دست زده و خوب مي آموزد و مي آموزاند که درام نويسي يعني رنج، تنهايي، ملال، گرسنگي، بي خوابي، درنگ، تفکر، بودن و شدن، يافتن و آنگاه، ... مردن. گاه مي شنوم کساني که نه در جريان رونده تئاتر در ايران تاثير داشته اند و نه اين وادي و هنرمندان آن برايشان اهميتي داشته، دلالاني که از ويران ساختن کسان، جايگاهي پوشالي براي خود مي سازند، تلاش بزرگاني همچون بيضايي را با نقد غيرمنصفانه خود مثلاً بي اعتبار مي کنند. پس با چند برچسب ساختگي و از پيش آماده، بي کمترين توجهي به قدرت و تکنيک در آثار او يا حداقل بررسي انديشه، فلسفه و زاويه ديد او به جهان، انسان و زندگي، راه تخطئه در پيش گرفته اند. خوشحالم و مي دانم شما نيز، که بيضايي بي توجه به اين جريانات هدايت شده همچنان بران و پرنفس چون شمشيري دودم پيش مي تازد.
شب خوش که صخره را طغيان پرتلاطم سيلاب مي برد.
منبع: اعتماد
